وبلاگ پاسگاه

راست و چپ ـ سفری به دل دو قطب تاریخ ساز سیاست

اگر بخواهیم سیاست را به یک اقیانوس تشبیه کنیم، مفاهیم «چپ» و «راست» مانند دو جریان عظیم و متضاد هستند که این اقیانوس را شکل داده و به حرکت درمی‌آورند. این دو واژه، ساده‌ترین و در عین حال پیچیده‌ترین کلیدواژه‌هایی هستند که برای دسته‌بندی افکار سیاسی، احزاب و جنبش‌ها به کار می‌روند. از مجالس قانون‌گذاری در تهران و آنکارا گرفته تا خیابان‌های پاریس و واشنگتن، این دوگانه همواره حضور داشته است.

اما این دوقطبی دقیقاً از کجا آمد؟ چرا یک فرد به راست گرایش دارد و دیگری خود را چپ می‌داند؟ آیا این تقسیم‌بندی در جهان امروز هنوز هم معنا دارد یا با پیچیدگی‌های دنیای مدرن، مرزها کمرنگ شده‌اند؟ در این مقالهٔ مفصل، سفری خواهیم داشت به دل تاریخ، فلسفه و اقتصاد تا ریشه‌ها، دگردیسی‌ها و آیندهٔ این دو مفهوم بنیادین را واکاوی کنیم.

هدف ما صرفاً تعریف خشک و خالی نیست، بلکه تلاش می‌کنیم روح حاکم بر این دو جهان‌بینی را درک کنیم و ببینیم چگونه هر یک از زاویهٔ خود به مقولاتی چون آزادی، برابری، قدرت و نظم می‌نگرند.

تولد یک دوقطبی (کالبدشکافی تاریخی)

نقطهٔ آغاز: انقلاب فرانسه

برای یافتن زادگاه چپ و راست، باید به فرانسهٔ اواخر قرن هجدهم سفر کنیم. سال ۱۷۸۹، اندکی پس از انقلاب کبیر فرانسه، مجلس مؤسسان ملی برای تدوین قانون اساسی جدید تشکیل جلسه داد. در این مجلس، بر سر میزان اختیارات پادشاه اختلاف نظر عمیقی وجود داشت.

گروهی از نمایندگان که خواهان حفظ قدرت زیاد برای پادشاه و مخالف تغییرات بنیادین بودند، در سمت راست رئیس مجلس می‌نشستند. در مقابل، گروهی دیگر که خواستار کاهش قدرت سلطنت، ایجاد جمهوری و تغییرات رادیکال اجتماعی بودند، در سمت چپ جای می‌گرفتند. بدین ترتیب، این واژه‌ها از یک موقعیت مکانی ساده، به نمادی از دو رویکرد سیاسی متضاد تبدیل شدند: راست به معنای هواداری از سنت، سلسله‌مراتب و محافظه‌کاری، و چپ به معنای هواداری از تغییر، برابری و ترقی‌خواهی.

قرن نوزدهم: تثبیت و گسترش

در قرن نوزدهم، با وقوع انقلاب صنعتی و شکل‌گیری طبقهٔ کارگر، این دوقطبی عمق بیشتری یافت. کارل مارکس و فردریش انگلس با انتشار «مانیفست کمونیست» (۱۸۴۸)، به چپ رادیکال و انقلابی هویتی تازه بخشیدند. در اینجا، چپ دیگر صرفاً به معنای جمهوری‌خواهی نبود، بلکه به معنای مبارزهٔ طبقاتی، لغو مالکیت خصوصی و ایجاد جامعهٔ بی‌طبقه بود. در سوی دیگر، راست برای مقابله با موج سوسیالیسم، به ایده‌های ناسیونالیسم، سنت‌گرایی و بعدها فاشیسم پناه آورد.

فلسفه و مبانی فکری (جهان‌بینی‌های متضاد)

در پس هر تصمیم سیاسی، یک جهان‌بینی فلسفی نهفته است. چپ و راست، هر یک پاسخ‌های متفاوتی به پرسش‌های بنیادین دربارهٔ انسان و جامعه می‌دهند.

نگاه به انسان و جامعه

· راست: نگاه راست به انسان اغلب واقع‌بینانه و گاه بدبینانه است. انسان موجودی است با توانایی‌ها و ظرفیت‌های متفاوت. برخی باهوش‌تر، برخی سخت‌کوش‌تر و برخی تنبل‌تر هستند. این تفاوت‌های طبیعی، نابرابری را در جامعه امری گریزناپذیر و حتی منصفانه می‌سازد. جامعه نیز مانند یک موجود زنده، نیازمند سلسله‌مراتب و نظم است تا از هرج‌ومرج جلوگیری کند. نهادهای سنتی مانند خانواده، کلیسا و اجتماعات محلی، ستون‌های حفظ این نظم هستند. · چپ: نگاه چپ به انسان آرمان‌گرایانه و خوش‌بینانه است. نابرابری‌های اجتماعی ریشه در ساختارهای ناعادلانهٔ اقتصادی و سیاسی دارد، نه طبیعت انسان. اگر این موانع برداشته شوند و فرصت‌های برابر برای همگان فراهم گردد، انسان‌ها می‌توانند به پتانسیل کامل خود دست یابند. جامعه در نگاه چپ، محصول قرارداد اجتماعی و همکاری جمعی است و باید برای کاهش شکاف‌ها و حمایت از اعضای آسیب‌پذیر خود مداخله کند.

آزادی در برابر برابری

این شاید مهم‌ترین و جدی‌ترین خط تمایز باشد.

· راست و آزادی منفی: راست معمولاً بر «آزادی منفی» تأکید دارد؛ یعنی آزادی از مداخله و اجبار. فرد باید در انتخاب سبک زندگی، شغل، مصرف و مالکیت خود آزاد باشد و دولت نباید در این حوزه دخالت کند. از نگاه راست، تلاش برای برابری (مثلاً از طریق مالیات‌های سنگین و خدمات رایگان) در نهایت به محدود کردن آزادی افراد موفق و خلاق می‌انجامد و انگیزه را از بین می‌برد. · چپ و برابری: چپ بر «برابری» به عنوان پیش‌شرط آزادی واقعی تأکید دارد. اگر فردی به دلیل فقر نتواند غذا بخورد، تحصیل کند یا درمان شود، آزادی او صرفاً یک شعار توخالی است. چپ بر «آزادی مثبت» تأکید دارد؛ یعنی توانایی و قدرت بالفعل برای انجام کارها. از این رو، دولت باید با وضع قوانین و ارائه خدمات، بسترهای لازم برای تحقق این آزادی را برای همه فراهم کند.

اقتصاد و نقش دولت (میدان اصلی نبرد)

اقتصاد، جایی است که تفاوت‌های چپ و راست به عینی‌ترین شکل ممکن دیده می‌شود.

اقتصاد راست: بازار آزاد و دولت حداقلی

راست اقتصادی (که در دوران مدرن با لیبرالیسم کلاسیک و نئولیبرالیسم شناخته می‌شود) به «بازار» به عنوان بهترین و کارآمدترین مکانیسم تخصیص منابع اعتماد دارد. باور بر این است که «دست نامرئی» بازار، منافع فردی را به منفعت جمعی تبدیل می‌کند.

· مالکیت خصوصی: این اصل مقدس و غیرقابل انکار است. · رابطهٔ کارگر و کارفرما: باید بر اساس قراردادی آزاد و داوطلبانه باشد. · وظایف دولت: دولت باید نقش «نگهبان شب» را ایفا کند؛ یعنی حفظ مرزها، برقراری امنیت و اجرای قراردادها. هرگونه مداخله در اقتصاد (مانند تعیین حداقل دستمزد، یارانه یا مالیت تصاعدی) موجب اختلال در عملکرد بازار و کاهش رفاه عمومی می‌شود.

مثال‌ها: احزاب محافظه‌کار کلاسیک در اروپا، جمهوری‌خواهان طرفدار اقتصاد بازار در آمریکا.

اقتصاد چپ: مداخلهٔ دولت و رفاه عمومی

چپ اقتصادی به بازار آزاد به دیدهٔ تردید می‌نگرد و آن را عامل اصلی بی‌عدالتی، استثمار و شکاف طبقاتی می‌داند. چپ بر این باور است که بازار به تنهایی نمی‌تواند نیازهای اساسی جامعه را تأمین کند و نیازمند نظارت و هدایت است.

· عدالت اجتماعی: توزیع عادلانهٔ ثروت و فرصت‌ها هدف غایی است. · بخش عمومی قوی: دولت باید مالک یا کنترل‌کنندهٔ صنایع کلیدی و ارائه‌دهندهٔ خدمات اساسی مانند آموزش، بهداشت و حمل‌ونقل باشد. · رفاه و تأمین اجتماعی: دولت وظیفه دارد با اخذ مالیات تصاعدی از ثروتمندان، شبکهٔ تأمین اجتماعی قدرتمندی برای حمایت از شهروندان در برابر بیماری، بیکاری و پیری ایجاد کند.

مثال‌ها: احزاب سوسیال دموکرات در اسکاندیناوی (که مدل دولت رفاه را با موفقیت اجرا کرده‌اند)، احزاب کارگر و سوسیالیست در اروپا.

طیف و زیرشاخه‌ها (جهان تک‌بعدی نیست)

چپ و راست هر کدام طیف وسیعی از گرایش‌ها را در بر می‌گیرند.

راست: از محافظه‌کاری تا افراط‌گرایی

· لیبرترین‌ها (رادیکال‌های راست): آنها خواستار کاهش شدید نقش دولت و آزادی کامل فردی (هم اقتصادی و هم شخصی) هستند. برای آنها، آزادی ارزشی مطلق است. · محافظه‌کاران (جریان اصلی راست): آنها به تغییر تدریجی و حفظ نهادهای سنتی باور دارند. به نظم، قانون و ثبات اجتماعی اهمیت می‌دهند. افرادی مانند ادموند برک (فیلسوف ایرلندی) از نظریه‌پردازان اصلی این جریان هستند. · راست افراطی (پوپولیسم و ناسیونالیسم): این جریان بر هویت ملی، مقابله با مهاجرت و بازگشت به ارزش‌های سنتی تأکید دارد. اغلب دارای گرایش‌های اقتدارگرایانه و ضد لیبرال دموکراسی است. نمونه‌های تاریخی فاشیسم و نازیسم، افراطی‌ترین شکل این جریان بودند.

چپ: از سوسیال دموکراسی تا کمونیسم

· سوسیال دموکرات‌ها (چپ میانه): آنها به دنبال اصلاح نظام سرمایه‌داری از درون هستند تا آن را انسانی‌تر کنند. آنها به دموکراسی پارلمانی باور دارند و هدفشان ایجاد یک دولت رفاه قدرتمند، بدون لغو مالکیت خصوصی است. کشورهای اسکاندیناوی الگوی موفق این جریان هستند. · سوسیالیست‌ها (چپ رادیکال): آنها خواستار تغییر بنیادین ساختار اقتصادی و لغو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید هستند. آنها ممکن است به راه‌های متفاوتی برای رسیدن به هدف بیاندیشند، از انقلاب تا اصلاحات تدریجی. · کمونیست‌ها (چپ انقلابی): با الهام از اندیشه‌های مارکس و لنین، به دنبال براندازی نظام سرمایه‌داری از طریق انقلاب و ایجاد جامعهٔ بی‌طبقه هستند.

مسائل نوین و جابه‌جایی مرزها

در دهه‌های اخیر، ظهور مسائل جدید باعث پیچیدگی بیشتر این دوگانه شده است.

محیط زیست

مسئلهٔ محیط زیست خطوط سنتی را در هم شکسته است. اگرچه طرفداران سرسخت محیط زیست (سبزها) معمولاً در طیف چپ جای می‌گیرند (چون خواستار مداخلهٔ دولت برای محدود کردن آلودگی و حمایت از طبیعت هستند)، اما در عمل، حفاظت از محیط زیست دغدغه‌ای فراطیفی است و راست‌های میانه‌رو نیز ممکن است به آن اهمیت دهند.

جهانی‌شدن

جهانی‌شدن نیز شکاف‌های جدیدی ایجاد کرده است. برخی در راست از جهانی‌شدن اقتصادی (به عنوان گسترش بازار آزاد) حمایت می‌کنند، در حالی که راست پوپولیست با آن به عنوان تهدیدی برای هویت ملی و مشاغل داخلی مخالف است. در سوی دیگر، چپ سنتی جهانی‌شدن را به عنوان ابزاری برای سلطهٔ شرکت‌های چندملیتی نقد می‌کند، اما چپ مترقی ممکن است از همبستگی بین‌المللی کارگری حمایت کند.

سیاست هویت

سیاست هویت (مسائل مربوط به نژاد، جنسیت، قومیت و…) به یکی از محورهای اصلی مناقشه در قرن بیست و یکم تبدیل شده است. چپ مترقی معمولاً بر حقوق اقلیت‌ها و برابری جنسیتی تأکید دارد، در حالی که راست سنتی بر هویت و فرهنگ اکثریت ملی تأکید می‌کند و گاه سیاست هویت چپ را «تجزیه‌طلبانه» می‌خواند.

نقدی بر دوگانه‌انگاری

بسیاری از اندیشمندان معتقدند که تکیه صرف بر دوگانهٔ چپ و راست برای فهم سیاست امروز ناکافی است. چرا؟

  1. نئولیبرالیسم به مثابهٔ اجماع مرکز: از دههٔ ۱۹۸۰ به بعد، بسیاری از احزاب چپ میانه (مانند دموکرات‌های آمریکا در دورهٔ کلینتون یا کارگر بریتانیا در دورهٔ بلر) سیاست‌های اقتصادی راست (مانند خصوصی‌سازی و کاهش مقررات) را پذیرفتند و مرزها را کمرنگ کردند.
  2. ظهور پوپولیسم: پوپولیسم یک ایدئولوژی کامل نیست، بلکه یک «سبک سیاسی» است که ادعا می‌کند به نمایندگی از «مردم عادی» در برابر «نخبگان فاسد» سخن می‌گوید. پوپولیسم می‌تواند هم در چپ (پوپولیسم چپ) و هم در راست (پوپولیسم راست) ظاهر شود و محتوای ایدئولوژیک آن متغیر است.
  3. آینده‌شناسی: مسائل جدیدی مانند هوش مصنوعی، مهندسی ژنتیک و حکمرانی دیجیتال، ائتلاف‌های جدیدی را شکل می‌دهند که با دسته‌بندی‌های سنتی قابل توضیح نیستند.

دو روی یک سکه

در نهایت، چپ و راست مانند دو روی یک سکه هستند که هر دو برای حیات یک دموکراسی سالم ضروری‌اند. اگر راست نباشد، خطر از دست رفتن سنت‌ها، ثبات و فردیت وجود دارد. اگر چپ نباشد، خطر نابرابری عمیق، بی‌عدالتی و از خودبیگانگی جامعه را تهدید می‌کند.

جامعهٔ ایده‌آل، جامعه‌ای است که در آن این دو قطب بتوانند در یک چارچوب دموکراتیک، با یکدیگر به گفتگو و رقابت بپردازند. درک تفاوت‌های چپ و راست، نه برای تقویت دوقطبی‌های کور‌کننده، بلکه برای درک عمیق‌تر پیچیدگی‌های دنیای پیرامون و انتخاب آگاهانه‌تر در زیست‌سیاسی خودمان است.

درک کنیم که برچسب‌ها ساده‌انگارانه هستند، اما نادیده گرفتن جریان‌های عمیق فکری پشت آنها نیز سطحی‌نگرانه است. شاید امروز بیش از هر زمان دیگری به خردورزی، مدارا و گوش سپردن به استدلال‌های طرف مقابل نیاز داریم تا بتوانیم راهی به سوی آینده‌ای بهتر برای همه بگشاییم.

در حال بارگیری نظرات...