تصورش سخت است، مگر نه؟ اینکه یک آدم بتواند سی و یک سال تمام یک ملت را در مشت آهنین خود نگه دارد، نه فقط با زور سرنیزه، که با نفوذ در تار و پود زندگی روزمره، با تغییر نام پایتخت به اسم خودش، با جنون مطلق یک دیکتاتور خودشیفته. بحث ما امروز دربارهٔ رافائل تروخیو است، مردی که جمهوری دومینیکن را ملک شخصی خود میدانست. او فقط یک دیکتاتور معمولی نبود؛ او یک پدیدهٔ روانشناختی پیچیده، یک ماشین پروپاگاندای متحرک و یک کابوس سی و یک ساله بود که هنوز هم سایهاش بر دوش مردمش سنگینی میکند. قصهٔ او قصهٔ جاهطلبیهای جنونآمیز، ثروتافکنیهای بیحساب، کشتارهای قومی و آن غرور بیانتهایی است که نهایتاً به تکتیری در یک جادهٔ خلوت ختم شد. همراه باشید تا سفری هولناک به اعماق تاریکترین زوایای به اصطلاح “عصر طلایی” دومینیکن داشته باشیم، عصری که در واقع با طلای خون و ترس آبکاری شده بود.
کودکیای در حاشیه: شکلگیری یک ذهن زخمخورده
برای فهمیدن هیولایی که رافائل لئونیداس تروخیو مولینا شد، باید اول به کودکیاش برگردیم، به آن سالهای غبارآلود در سان کریستوبال. ببینید، تروخیو در ۲۴ اکتبر ۱۸۹۱ در خانوادهای به دنیا آمد که از نظر مالی متوسط بودند، اما از نظر اجتماعی در طبقات پایینتر قرار داشتند. پدرش یک تاجر خردهپا بود و مادرش زنی جاهطلب که همیشه حس برتری داشت. این تضاد برای روان یک کودک زهر است؛ اینکه مادرت به تو بگوید تو برای چیزهای بزرگتری ساخته شدی، درحالیکه همکلاسیهایت به خاطر وضعیت خانوادگی یا رنگ پوستش تحقیرت کنند. مادربزرگش نیمی از تبار هائیتیایی داشت و این یک لکهٔ ننگ در آن جامعهٔ رنگپرستِ بیمار به حساب میآمد. جالب است که بعدها همین آدم به بزرگترین دشمن رنگ پوست تیره و هائیتی تبدیل شد. انگار میخواست انتقام آن تحقیر کودکی را از کل بشریت بگیرد. او در کودکی دزدی میکرد، یک بار حتی گویا از یک کلیسا دزدی کرد و به زندان افتاد. این تجربههای اولیه به او یاد داد که قانون برای ضعیفهاست و او باید آنقدر قوی شود که خودش قانون باشد. این نقطهٔ صفر جنون اوست؛ بذر خشونتی که قرار بود یک ملت را درو کند.
لباس خاکی ناجی: وقتی نظامیگری هویت میسازد
تروخیو در اوایل جوانی، پیش از آنکه دیکتاتور شود، یک گمنامِ ناکام بود. تلگرافچی بود، در مزارع نیشکر کار کرد، اما هیچکدام آن غرور سیریناپذیرش را سیراب نمیکرد. تا اینکه پای ارتش آمریکا به دومینیکن باز شد. اشغال کشور توسط تفنگداران دریایی آمریکا در سال ۱۹۱۶، برای خیلیها یک تحقیر ملی بود، اما برای تروخیوی فرصتطلب، یک نردبان طلایی بود. او در گارد ملی که توسط آمریکاییها آموزش داده میشد ثبتنام کرد و اینجا استعداد واقعیاش شکوفا شد. او نه تنها فنون نظامی را آموخت، بلکه فهمید که نظم، سلسلهمراتب و ارعاب چه ابزارهای قدرتمندی هستند. فرماندهان آمریکایی عاشق او بودند، چون تروخیو آن سرباز نمونهای بود که بدون چونوچرا اطاعت میکرد و با خشونتی سادیستی شورشیان محلی را سرکوب مینمود. لباس خاکی رنگ نظامی، پوست او شد. دیگر آن پسر فقیر تحقیرشده نبود، حالا کلنل تروخیو بود، با چکمههای براق و نگاهی که میگفت صاحب همه چیز است. این دوره مهم است، چون نشان میدهد استعمارگر چطور هیولایی را تربیت کرد که بعدها خودش را ارباب آن سرزمین میدانست.
صندلی داغ قدرت: انتخابی که کمدی نبود، تراژدی بود
سال ۱۹۳۰ رسید. کشور در آشوب بود و رئیسجمهور وقت، هوراسیو واسکز، پیر و بیمار شده بود. اینجا تروخیو آن حرکت استادانه را انجام داد. او که حالا فرمانده ارتش بود، دقیقاً همان کاری را کرد که هر دیکتاتور محتاطی میکند: وانمود کرد که اصلاً طالب قدرت نیست. اما در خفا، گروههای فشار و اراذل خودش را به خیابانها فرستاد. کمپین انتخاباتی او با نام مستعار “طوفان” شناخته میشود چون واقعاً رقبا را درو میکردند. وقتی مشخص شد که تروخیو برندهٔ انتخابات است، یک جوک تلخ وجود دارد که میگویند او ۱۰۰٪ آرا را کسب کرد، حتی بیشتر از تعداد رایدهندگان! این فقط تقلب نبود، یک بیانیه بود. او میخواست به همه بفهماند که حتی ریاضیات هم باید در برابر ارادهٔ او تعظیم کند. ورودش به کاخ ریاستجمهوری پایان سیاست در دومینیکن و آغاز یک نمایش طولانی مدت تکنفره بود. از همان روز اول، دیگر هیچ نهاد مستقلی وجود نداشت؛ همه چیز در مشت یک مرد بود که با لبخندی یخزده قول میداد کشور را از “وحشیگری” نجات دهد.
کیش شخصیت مدرن: وقتی نام یک مرد از خدا مهمتر میشود
چیزی که تروخیو را از یک دزد و قاتل صرف به یک دیکتاتور توتالیتر کلاسیک ارتقا داد، نبوغ بیمارگونهاش در پروپاگاندا بود. او ملتی را شستشوی مغزی داد. واقعاً باور کنید. پایتخت کشور، سانتو دومینگو، شد سیوداد تروخیو. بلندترین قلهٔ کارائیب، کوه تینا، شد پیکو تروخیو. مجسمههایش همه جا بودند، و جالب اینجاست که قانونی وضع کرد که بر اساس آن در هر خانهای باید یک پلاک با این مضمون نصب میشد: “در این خانه تروخیو رئیس است.” تصورش را بکنید، صبح از خواب بیدار شوی، به دیوار خانهات نگاه کنی و نام ارباب زندگیت را ببینی. او القابی مثل “پدر میهن جدید”، “ناجی ملت” و مسخرهترینش “اولین معلم” را برای خودش جعل کرد. حتی تاریخ تولد مبارکش هم برایش کافی نبود؛ آن را به “روز پدر” تغییر داد. این خودشیفتگی در مقیاس صنعتی بود. او یک ماشین عظیم تبلیغاتی داشت که روزنامهها، رادیوها و کتابهای درسی را کنترل میکرد. بچهها در مدرسه یاد میگرفتند که قبل از خدا، باید شکرگزار “خداوندگار تروخیو” باشند. این فقط حکومت بر بدنها نبود، تسخیر روحها بود.
اقتصاد گانگستری: وقتی کشور کیف پول شخصی میشود
بگذارید یک راست برویم سر اصل مطلب: رافائل تروخیو بزرگترین دزد تاریخ آمریکای لاتین بود. دزدی او اما با دزدان خردهپا فرق داشت. او یک اقتصاددان جنایتکار بود. فلسفهاش ساده بود: هرچه در دومینیکن سود دارد، باید مال من یا خانوادهام باشد. او با تهدید و تطمیع، زمینهای کشاورزی را صاحب شد، کارخانههای قند را تصاحب کرد و تا جایی پیش رفت که انحصار بیمه، نمک، گوشت و حتی شیر را در دست گرفت. ارتش بیکار که نبود، تبدیل به نیروی کار اجباری برای مزارع او شد. اگر کسی مقاومت میکرد، یا ورشکسته میشد، یا تبعید، یا بدتر. او سندیکای جنایت خودش را داشت و اسمش را دولت گذاشته بود. یک زمانی تقریباً ۶۰٪ نیروی کار کشور مستقیم یا غیرمستقیم برای شرکتهای تروخیو کار میکردند. ثروت شخصیاش در اوج به ۸۰۰ میلیون دلار میرسید، معادل میلیاردها دلار امروز. در حالی که مردم در فقر زندگی میکردند، او در عمارتهایش مهمانیهای افسانهای میگرفت و دختران جوان را مثل کالا جمعآوری میکرد. او فساد را از یک عیب اخلاقی به یک سیستم مدیریتی تبدیل کرد و جالب اینکه همیشه به دنیا نشان میداد دومینیکن دارد پیشرفت میکند، غافل از اینکه پیشرفت فقط در حساب بانکی خودش جریان داشت.
شکارگاه زنان: هوسرانی در سایه قدرت مطلق
حرف زدن از تروخیو بدون اشاره به جنون جنسیاش غیرممکن است. او یک درندهٔ سریالی بود که از قدرت برای تجاوز سیستماتیک استفاده میکرد. داستانهای هولناکی وجود دارد از دختران جوانی که توسط مأمورانش از خانوادههایشان جدا میشدند، یا دخترانی که برای گرفتن یک امضا یا درخواست از خانوادهشان به دیدنش میرفتند و دیگر هرگز سالم برنمیگشتند. او “مدرسه” یا بهتر بگویم حرمسرایی داشت که در آن دختران را برای لذت خود و ژنرالهایش نگه میداشت. بدتر از همه، نگاه بیمارش به وفادارانش بود. او همسران و دختران ژنرالهای خودش را هم هدف قرار میداد، نه فقط از روی شهوت، که برای تحقیر و سنجش اطاعت. اگر ژنرالی اعتراض میکرد، یعنی تاجوتخت را تهدید میکرد و باید حذف میشد. این یک بازی روانی کثیف بود. اوج این رسواییها ماجرای آنجلیتا تروخیو (دختر خواندهاش که عاشقش شد) یا رابطههای بیشمارش با زنان متأهل بود. بدن زنان برای او صرفاً یک کالای مصرفی بود، نمادی از فتح کامل یک ملت. این اعمال فقط گناهان یک مرد نبود، زخمهای عمیقی بر پیکر اجتماعی دومینیکن گذاشت که تا دههها ترمیم نشد.
قصابی جعفری: مهندسی یک نسلکشی با طعم سبزیجات
حالا میرسیم به تاریکترین فصل زندگی این دیکتاتور، فصلی که نباید هرگز فراموش شود: کشتار سال ۱۹۳۸ یا “قتلعام جعفری”. این جنایت آنقدر هولناک است که پس از هشتاد سال هنوز مرز بین دومینیکن و هائیتی را مسموم کرده است. تروخیو که از نفوذ کارگران فقیر هائیتی در مناطق مرزی ناراحت بود، دستور پاکسازی قومی داد. اما مأمورانش چطور یک دومینیکنی را از یک هائیتی تشخیص میدادند؟ از روی رنگ پوست که نمیشد، چون هر دو تیره بودند. پس یک تست زبان طراحی کردند. سربازان شاخهای جعفری را جلوی بینی قربانی میگرفتند و از او میخواستند اسمش را بگوید. در اسپانیایی “پرهخیل” تلفظ میشود، ولی هائیتیها که به زبان کریول حرف میزنند، نمیتوانستند حرف “ر” را درست ادا کنند. همین تفاوت کوچک تلفظی، حکم مرگ یا زندگی بود. در طول چند روز، ارتش و جوخههای مرگ غیرنظامی بین ۱۵,۰۰۰ تا ۳۰,۰۰۰ انسان بیگناه را با قمه سلاخی کردند. رودخانهها از خون قرمز شدند و کوسههای خلیج آنقدر سیر شدند که دیگر به طعمه حمله نمیکردند. تروخیو بعدها در مجامع بینالمللی همه چیز را انکار کرد، اما این لکهٔ ننگ تا ابد روی پیشانی تاریخ کارائیب باقی ماند.
اخطیوط و بوقلمونها: ماشین سرکوب داخلی
برای اینکه بتواند شب راحت بخوابد، تروخیو یک شبکهٔ سرکوب چندلایه ساخت که از هر سیستم جاسوسی مدرنی پیچیدهتر بود. در رأس این سیستم، سرویس اطلاعات نظامی قرار داشت که توسط مرد سایهاش، جانی آبس گارسیا، هدایت میشد. اما مخوفترین چهرهٔ رژیم، فلیکس برناردینو ملقب به “اخطیوط” بود. این آدم، هیولایی بود در قامت انسان. روش کاری اخطیوط این بود که مخالفان رژیم را میربود، آنها را به مزارع نیشکر یا خانههای امن میبرد و با قمه تکهتکه میکرد. اما این تازه اول ماجرا بود. تروخیو عاشق سمبلگرایی بود؛ برای همین جنازهها را به کوسهها میدادند یا یک تکه از آنها را برای خانوادهشان پست میکردند. زندان مخوف “لا کواترینتا” جهنمی روی زمین بود که در آن از شکنجههای الکتریکی و تجاوز به عنوان ابزار بازجویی استفاده میشد. اما نکتهٔ رعبآور ماجرا اینجاست: تروخیو از مردم عادی جاسوس ساخته بود. هیچکس نمیدانست همسایهاش خبرچین است یا نه. اگر در یک مهمانی خصوصی یک جوک بیمزه دربارهٔ “رئیس” میگفتی، احتمال داشت صبح روز بعد ناپدید شوی. این ترس همهجانبه، جامعه را به یک باتلاق سکوت تبدیل کرده بود.
بازی تاجوتخت در کارائیب: دسیسههای بینالمللی
تروخیو با اینکه یک دیوانهٔ تمامعیار بود، اما در سیاست خارجی یک روباه حیلهگر محسوب میشد. او میدانست چطور ابرقدرتها را بازی دهد. در طول جنگ جهانی دوم، او با وجود همدلی ایدئولوژیک با فاشیسم، سریعاً به متفقین پیوست و با شور و حرارت خاصی به آلمان نازی اعلان جنگ داد. چرا؟ چون زیردریاییهای آلمانی کشتیهای تجاریاش را غرق کرده بودند و او به دنبال غارت اموال آلمانیهای مقیم دومینیکن بود. بعد از جنگ، در دوران جنگ سرد، او استاد بلامنازع ضدکمونیسم شد. او خودش را به عنوان “سنگر جهان آزاد در برابر کمونیسم” به آمریکا فروخت. واشنگتن هم چشمهایش را بر جنایاتش بست، چون تروخیو رأی آنها را در سازمان ملل تضمین میکرد و پایگاههای استراتژیک در اختیارشان میگذاشت. با این حال، او پشت پرده خیلی یواشکی با دیکتاتورهای دیگر منطقه مثل سوموزا در نیکاراگوئه و باتیستا در کوبا متحد بود و نقشههای زیادی برای ترور دشمنانش در تبعید طراحی کرد. بدنامترینشان، تلاش برای ترور رئیسجمهور ونزوئلا، رومولو بتانکور، بود که نزدیک بود یک بحران عظیم بینالمللی ایجاد کند. این بازی خطرناک، نهایتاً طناب دارش شد.
گالندز و فراریها: ماجرای گمشدگان آزادی
یکی از جذابترین و در عین حال غمانگیزترین اپیزودهای مقاومت علیه تروخیو، ماجرای خلبانهای شورشی در سال ۱۹۵۹ است. بعد از موفقیت انقلاب کوبا، موجی از امید در دل تبعیدیهای دومینیکنی زنده شد. گروهی از جوانان شجاع با یک هواپیمای مسافربری که آن را به یک بمبافکن دستساز تبدیل کرده بودند، به آسمان سیوداد تروخیو حمله کردند. آنها بمبهای سادهای پرتاب کردند و اعلامیه پخش کردند. این حمله اگرچه نظاماً شکست خورد و بیشترشان کشته یا اسیر شدند، اما یک ترک روانی بزرگ در افسانهٔ شکستناپذیری تروخیو ایجاد کرد. تروخیو از شدت خشم دیوانه شد. او دستور داد هرکسی که حتی فامیل دور این خلبانهاست را دستگیر و شکنجه کنند. این واقعه نشان داد که نسل جدید دیگر مثل پدرانشان حاضر به سکوت نیست. آنها حاضر بودند بمیرند، فقط برای اینکه یک شب، شهر بیدار شود و صدای انفجاری بشنود که میگوید: “شما هنوز زندهاید و میتوانید مقاومت کنید.” این جرقهای بود که بعدها به آتشی بزرگ تبدیل شد.
کلیسا علیه سزار: وقتی اسقفها هم ترسیدند
برای سی سال، کلیسای کاتولیک و تروخیو رابطهای همزیستانه داشتند. او به آنها پول و قدرت میداد و آنها هم او را “ناجی” خطاب میکردند. اما این ماه عسل جهنمی در اواخر دهه ۱۹۵۰ به پایان رسید. اسقفهای شجاعی پیدا شدند که دیگر نتوانستند سکوت کنند. معروفترین آنها نامهٔ اعتراضی اسقفها در سال ۱۹۶۰ بود که مستقیماً از ناپدید شدنها، شکنجهها و نبود آزادیهای مدنی انتقاد میکرد. این یک شوک الکتریکی به رژیم بود. تروخیو که هرگز تصور نمیکرد متحدان سنتیاش به او خیانت کنند، پاسخش وحشیانه بود: او کلیساها را با اراذل و اوباش محاصره کرد، کشیشها را لتوپار کردند و یک کمپین پروپاگاندای عظیم علیه “اسقفهای کمونیست” به راه انداخت. نبرد بین صلیب و شمشیر در دومینیکن، مشروعیت اخلاقی رژیم را به طور کامل نابود کرد. وقتی حتی کلیسا هم علیه تو موضع بگیرد، یعنی دیگر ته چاه ایستادهای. این شجاعت نهاد دین، به تودههای خاموش جرات داد تا زمزمههای مخالفت را بلندتر کنند.
خواهران میرابال: پروانههایی که طوفان را کشتند
نمیشود دربارهٔ سقوط تروخیو حرف زد و اسم خواهران میرابال را نیاورد. پاتریا، مینروا، ماریا ترزا و خواهر بازماندهشان دِده، نماد مقاومت مدنی در برابر هیولا هستند. آنها زنانی تحصیلکرده و زیبا بودند که از طبقهٔ متوسط برخاسته بودند و رژیم، به خصوص شخص تروخیو، به آنها نظر داشت. وقتی مینروا پیشنهاد بیشرمانهٔ تروخیو را در یک مهمانی رد کرد، این توهین به غرور مردی که همه چیز را مال خود میدانست، کینهای شخصی ایجاد کرد. آنها به جنبش زیرزمینی “۱۴ ژوئن” پیوستند و فعالانه علیه دیکتاتوری مبارزه کردند. تروخیو که از جسارتشان به ستوه آمده بود، جملهٔ معروفش را گفت: “من دو مشکل دارم: کلیسا و خواهران میرابال.” در ۲۵ نوامبر ۱۹۶۰، مأموران سرویس مخفی در کمین آنها در جادهای خلوت نشستند و با قساوت تمام، سه خواهر و رانندهشان را لتوپار کردند و سپس آنها را درون جیپشان به پایین دره پرت کردند تا مرگشان یک تصادف جلوه کند. غافل از اینکه این قتل، خودکشی سیاسی خود تروخیو بود. ملت از جا پرید و دنیا دیگر نتوانست روی برگرداند. آنها تبدیل به “پروانهها” شدند، نمادی فناناپذیر از مقاومت زنانه که امروز روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان به یاد آنها نامگذاری شده است.
تحریمهای خفهکننده: وقتی واشنگتن دوست قدیمی را رها کرد
تا قبل از ۱۹۶۰، رابطهٔ تروخیو با آمریکا مثل رابطهٔ گانگسترها با پلیسهای فاسد بود. اما ورق برگشت. اقدامات پرخطای تروخیو، به خصوص تلاش برای ترور رومولو بتانکور رئیسجمهور ونزوئلا در کاراکاس، کار دستش داد. سازمان کشورهای آمریکایی یکصدا علیه او رأی به تحریم دادند و آمریکا هم کنگرهای داشت که دیگر از حمایت از دیکتاتورهای کثیف خسته شده بود. کندی تازه به قدرت رسیده بود و نمیخواست دومینیکن تبدیل به کوبای دیگری شود. قطع روابط دیپلماتیک و تحریم اقتصادی مثل قطع لولهٔ اکسیژن برای یک بیمار بدحال بود. تروخیو که همیشه با پول نفت و شکر، دوست میخرید، حالا دید که دیگر کسی به تلفنهایش جواب نمیدهد. او در انزوای بینالمللی فرو رفت. فروش شکر افتاد، قطعات یدکی ماشینهایش نایاب شد و بدتر از همه، این سیگنال را به دشمنان داخلیاش فرستاد که “پادشاه برهنه است.” او دیگر آن غول شکستناپذیر نبود، یک پیرمرد ترسیده در قصری محاصرهشده بود که میدانست طناب دارش دارد بافته میشود.
شب گلولهها: آناتومی یک ترور سیاسی
۳۰ می ۱۹۶۱. هوا شرجی و سنگین بود. تروخیو با آن غرور همیشگی سوار بر شورلت بل ایر کرم رنگش شد و بدون محافظ زیاد راهی یکی از عمارتهای ییلاقیاش شد. غافل از اینکه هفت مرد مصمم در یک کاروان سه ماشینه، مسلح به تفنگهای کارابین ام۱ و شاتگان، در تاریکی جاده کمین کردهاند. اکثرشان از چهرههای سرشناس جامعه بودند؛ تاجر، مهندس، نظامی. آنها قبلاً برای رژیم کار میکردند اما حالا به این نتیجه رسیده بودند که تنها راه نجات، حذف فیزیکی هیولاست. وقتی ماشین تروخیو به کمین رسید، یکی از مهاجمان فریاد زد “اینجا رو بگیر!” و رگبار گلوله آغاز شد. تعقیب و گریز کوتاهی در جاده تاریک صورت گرفت. خود تروخیو با هفتتیر طلاییاش شروع به تیراندازی کرد، اما قدرت آتش مهاجمان بیشتر بود. گلولهها بدنهٔ ماشین را مثل آبکش سوراخ کردند و راننده از پای درآمد. رافائل تروخیو، دیکتاتوری که خودش را جاودانه میپنداشت، در صندلی عقب ماشینش به گلوله بسته شد و جسد خونآلودش در خیابان رها شد. قاتلان او البته فراموش نکردند که یک مبارزهٔ خونین برای انتقام در پیش است، اما آن شب، طلسم شکست.
شکارچیان شکار میشوند: انتقامگیری پسر دیوانه
کشتن تروخیو فقط پایان یک نفر نبود، آغاز یک درام خونین انتقامی بود. پسر بزرگ و شرور تروخیو، رامفیس، که با هواپیمای شخصی و مدلهای لباس زیر از پاریس برگشته بود، کنترل ارتش را به دست گرفت. انتقام او از کتاب مقدس هم هولناکتر بود. رامفیس شخصاً در شکنجه و قتل متهمان شرکت میکرد. آنها را به میلههای برق بست، با بیضههایشان بازی کرد و اجسادشان را به کوسهها داد. اما وحشیگری رامفیس فایدهای نداشت، جز اینکه انزجار عمومی را بیشتر کند. اوضاع چنان از کنترل خارج شد که خانوادهٔ تروخیو مجبور شدند با قایق تفریحی از کشور فرار کنند. جسد مومیایی شدهٔ تروخیو را هم مثل یک اثر هنری ترسناک با خود به پاریس بردند. جالب است بدانید که خیلیها تا سالها باور نمیکردند او مرده باشد. مردم دومینیکن آنقدر تحت تاثیر افسانهٔ جاودانگی او بودند که فکر میکردند این هم یک حقه است و “رئیس” برمیگردد. اما دیگر بازی تمام شده بود. پدرخوانده کارائیب در غربت زیر خاک شد، اما زخمهایش روی تن ملت باقی ماند.
میراث شوم: پولهای کثیف و اختاپوس اقتصادی
شاید بپرسید این همه ثروت بادآورده چه شد؟ ماجرای غارت تروخیو، خودش یک تراژدی دنبالهدار است. او تقریباً کل اقتصاد کشور را بلعیده بود. پس از مرگش، دولت تلاش کرد این امپراتوری را مصادره کند تا به ملت برگرداند. اما این یک باتلاق فساد جدید بود. گروه صنعتی تروخیو شامل کارخانههای شکر، کشتیرانی، بیمه، هواپیمایی، رسانهها و میلیونها هکتار زمین بود. مصادرهٔ اموال، جنگ قدرت تازهای راه انداخت. کسانی که آمدند، به جای تقسیم ثروت، خودشان صاحب آن شدند. خانوادهٔ تروخیو هم که با مقادیر زیادی پول نقد به اروپا گریخته بودند، دههها در دعواهای حقوقی بر سر ارثیهٔ کثیف غوطهور بودند. جالب اینجاست که مردم عادی دومینیکن هرگز رنگ رفاه آن سالهای به اصطلاح “بوم اقتصادی” را ندیدند. تروخیو یک طبقهٔ سرمایهدار مصنوعی از ژنرالها و اقوامش ساخته بود. با سقوط او، این سیستم فاسد فرو ریخت، اما جای خود را به آشوبی داد که نهایتاً به اشغال دوبارهٔ آمریکا و جنگ داخلی انجامید. انگار شبح تروخیو هنوز هم با پولهای دزدیاش داشت ملت را نفرین میکرد.
سایههای یک دیکتاتور بر جمهوری مدرن
حالا نکتهٔ ترسناک ماجرا اینجاست: تروخیو فقط یک خاطرهٔ تاریخی نیست. سایهٔ او هنوز هم روی جمهوری دومینیکن سنگینی میکند. فرهنگ سیاسی کائودیو یا رهبر قدرتمند، ترس از اعتراض، و آن نژادپرستی سمی ضد هائیتی که او نهادینه کرد، هنوز در بخشهایی از جامعه حل نشده است. تا همین امروز هم بحث دربارهٔ تروخیو در دومینیکن یک تابوی خطرناک است. برخی هنوز با نوستالژی از “نظم و امنیت” دوران او حرف میزنند و چشمهایشان را روی کشتارها میبندند. این انشقاق روانی، میراث ماندگار یک دیکتاتور است. او چنان ماشین پروپاگاندای قدرتمندی داشت که حتی نسلهای بعدی هم گاهی در دام دروغهایش میافتند. اما از سوی دیگر، جنبش عدالتخواهی و یادبود قربانیان، به خصوص خواهران میرابال، قویتر از همیشه است. نام تروخیو امروز مترادف با شیطان است، یک پادزهر تاریخی تا یادمان باشد دموکراسی چقدر شکننده است و چطور یک دلقک خودشیفته میتواند تبدیل به هیولایی شود که یک ملت را در مراسم تدفین خودش زنده به گور کند. راه رفتن روی این طناب باریک حافظه، چالش بزرگ دومینیکن مدرن است.
جذابیت مرگبار خودکامگان: چرا تروخیو هنوز مهم است؟
شاید با خودتان فکر کنید خواندن دربارهٔ یک دیوانهٔ قاتل چه دردی را دوا میکند. اما قصهٔ تروخیو دقیقاً به خاطر همان ابعاد غلو شده و سورئالاش مهم است. او یک نمونهٔ آزمایشگاهی کامل از خودشیفتگی بدخیم سیاسی است. وقتی میبینیم چطور یک مادر میتواند عشق به دیکتاتور را در بچهاش نهادینه کند، چطور همسایهها جاسوسی هم میشوند و چطور یک تفاوت تلفظی در یک کلمه (perejil) میتواند حکم مرگت باشد، تازه میفهمیم توتالیتاریسم فقط یک مفهوم سیاسی خشک نیست، یک مهندسی اجتماعی دقیق و شیطانی است. تروخیو نشان داد که قدرت مطلق نه تنها فاسد میکند، که انسان را به یک کاریکاتور خدای انتقامجو تبدیل مینماید. مطالعهٔ زندگی او، ما را در برابر تکنیکهای فریب زمانهٔ خودمان واکسینه میکند. وقتی سیاستمداری بیش از حد به دنبال تعریف و تمجید است، وقتی نام خیابانها را عوض میکند، وقتی رسانهها یکصدا میشوند، زنگ خطر تاریخ به صدا درمیآید. تروخیو آینهٔ زشتی است که بشریت دوست ندارد در آن نگاه کند، اما مجبور است تا دوباره آن اشتباهات کثیف را تکرار نکند.