پرده‌برداری هولناک از زندان اوین؛ آنچه پشت آن دیوارهای سرخ و سفید گذشت که هیچ‌کس جرات گفتنش را نداشت

انگار اسمش به تنهایی یه بار سنگین روانی داره. زندان اوین. دو تا کلمه‌ای که برای خیلی از ایرانی‌ها، حتی اونایی که پاش به اون محل نرسیده، یادآور یه حس عمیق و ریشه‌دار از ترس، ابهام و سکوت مرگباره. یه غول بتونی و خاکستری رنگ که با ابهتی ترسناک، خودش رو به دامنه‌های البرز چسبونده و از اون بالا، شهر شلوغ و پر هرج و مرج تهران رو دید می‌زنه. شاید خیلی از رهگذرهایی که از بزرگراه چمران رد می‌شن یا توی پارک وی و دربند مشغول تفریح و خوشگذرونی هستن، حتی برای یه لحظه هم فکرش رو نکنن که پشت پنجره‌های کوچیک و میله‌های آهنی اون ساختمان سنگی، چه تراژدی‌های انسانی نفس‌گیری در جریانه. مردم معمولی شاید فقط یه ساختمون ببینن، اما توی فرهنگ سیاسی و اجتماعی ما، اوین تبدیل به یه نماد شده؛ نماد قدرتی که می‌تونه تو چشم به هم زدنی یه آدم رو از متن جامعه بکنه، قورتش بده و برای همیشه توی خودش حل کنه. اصلاً فرقی نمی‌کنه کی باشی، یه روزنامه‌نگار سرشناس، یه فعال مدنی ریز، یه وکیل جسور، یه هنرمند معترض، یا حتی یه جوون معمولی که یه استوری گذاشته. سرنوشت مشترک همه‌شون می‌تونه ختم بشه به اون در بزرگ و کشویی قرمزی که انگار دهن یه هیولای همیشه گرسنه‌ست. برای ما که نسل‌ها با زمزمه‌ها و پچ‌پچ‌های ترسناک دربارهٔ این زندان بزرگ شدیم، اوین فقط یه مکان نیست؛ یه سرنوشت محتوم، یه کابوس دست‌نیافتنی و در عین حال کاملاً ملموسه که می‌تونه بی‌سروصدا از راه برسه و زندگی رو ببلعه. می‌خوام بدون هیچ رودربایستی و با یه زبان خیلی خودمونی، از اعماق چیزایی که دربارهٔ این مکان خوندم، شنیدم و دیدم بگذرم و براتون داستان واقعی و هولناک زندان اوین رو تعریف کنم؛ داستانی که شاید خوندنش مو به تنتون سیخ کنه، اما بدونین که این فقط بخش کوچیکی از واقعیت تلخیه که پشت اون دیوارهای رنگ و رو رفته جریان داره.

معماری رعب و وحشت؛ چیدمان فضا برای درهم شکستن روان آدمیزاد

ببینید، وقتی از کالبد شکافی زندان اوین حرف می‌زنیم، اولین چیزی که توی ذهن تداعی می‌شه، اون ترکیب‌بندی خاص و هزار توی پیچیده‌ست که انگار عمداً طراحی شده تا آدم رو از کار بیندازه. شما اگه یه زندان معمولی رو تصور کنی، یه سری بلوک سیمانی ردیفی می‌بینی، اما اوین یه موجود زنده و نفس‌کشه با بخش‌های مختلف که هر کدوم یه جهنم جداگونه‌ست. بخش‌های قدیمی مثل بند عمومی یا همون بند ۲۰۸ و ۲۰۹، بند ۲۴۰، بند ۳۵۰، یا بند زنون، هر کدوم یه جهان موازی با قوانین خاص خودشون دارن. نکته خیلی ترسناک ماجرا اینجاست که معماری این مکان فقط برای حبس کردن فیزیکی نیست؛ اینجا همه چیز برای شکنجه روانی حساب‌شده طراحی شده. راهروهای باریک و طولانی‌ای که پژواک صدای پوتین‌های سنگین مأموران توش می‌پیچه، سقف‌های کوتاهی که حس خفگی دائمی می‌دن، دیوارهای رنگ‌پریده‌ای که بوی رطوبت و عرق و ناامیدی می‌دن، همشون بخشی از یه سناریوی دقیق برای خورد کردن روانت هستن. جالبه بدونی که توی این چند دهه، اوین مثل یه شهر کوچیک رشد کرده و تغییر قیافه داده. از اون زندان زیرزمینی مخوف قدیمی که به بند ۲۰۹ معروف بود و زندانی‌های سیاسی رو توی سلول‌های انفرادی به اندازه یک قبر نگه می‌داشتن، بگیر تا برسیم به بندهای به ظاهر نوسازتر که اما هنوز همون روح خشن و سرکوبگر توشون حلول کرده. بازداشتگاه ۲الف که مخصوص بازجویی‌هاست، خودش داستان مفصلی داره. راهروهای پر پیچ و خمی که با موانع فیزیکی و درهای آهنی یکی پس از دیگری از هم جدا می‌شن، طوری ساخته شدن که زندانی هیچ درکی از زمان و مکان نداشته باشه. نور مصنوعی ۲۴ ساعته که نمی‌ذاره بفهمی صبحه یا شب، تهویه‌های خرابی که یا از سرما یخ می‌زنی یا از گرما خفه می‌شی، و دیوارهایی که از بس نسل‌های مختلف زندانی روشون ناخن کشیدن، رد اشک و خون و استیصال روشون مونده.

زایش اوین؛ از یک پادگان نظامی تا نماد سرکوب مدرن

شاید براتون جالب باشه که بدونین زندان اوین از همون اولش قرار نبود یه همچین هیولای چند سر و گردن‌کلفتی بشه. قصه از اینجا شروع شد که یه قطعه زمین بزرگ و نسبتاً دورافتاده توی شمال تهران، در منطقه‌ای به نام اوین، توسط محمدرضا شاه پهلوی برای ساخت یه بازداشتگاه مدرن در نظر گرفته شد. قبل از انقلاب ۵۷، اینجا بیشتر یه پادگان امنیتی حساب می‌شد که ساواک، اون سازمان اطلاعاتی مخوف شاه، ازش برای شکنجه و بازجویی مخالفان سیاسی استفاده می‌کرد. اون موقع‌ها هم اوین اسمش لرزه به تن هر معترضی می‌انداخت، اما کسی فکرش رو نمی‌کرد قراره بعد از انقلاب اسلامی به چه غول بی‌شاخ و دمی تبدیل بشه. پس از بهمن ۵۷، خیلی از کسانی که خودشون روزگاری در اوین زندانی بودن و شکنجه می‌شدن، حالا کلید همون زندان رو دستشون گرفتن و عملاً این مکان از یه ابزار سرکوب سلطنتی، تبدیل به مهم‌ترین مرکز حذف مخالفان در نظام تازه‌تاسیس شد. این تضاد تلخ تاریخی واقعاً حیرت‌انگیزه. اون دیوارهایی که شاهد فریادهای چپ‌های انقلابی و اسلام‌گرایان زیر شکنجه‌های ساواک بودن، ناگهان میزبان هواداران نظام سابق، ملی‌گراها، و بعدها لیبرال‌ها، روزنامه‌نگاران، فعالان حقوق بشر و اقلیت‌های دینی و قومی شدن. در طول جنگ ایران و عراق، اوین به مرکز اعدام‌های دسته‌جمعی زندانیان سیاسی تبدیل شد؛ مخصوصاً کشتار وحشتناک سال ۶۷ که هزاران زندانی عقیدتی، عمدتاً اعضای سازمان مجاهدین خلق و دیگر گروه‌های چپ، در عرض چند هفته به جوخه‌های اعدام سپرده شدن و در گورهای دسته‌جمعی دفن شدن. اینجا دیگه فقط یه زندان نبود، یه کارخانهٔ مرگ بود که شبانه‌روزی کار می‌کرد. جالبه که ببینی چطور این بنا آروم آروم قد کشید، پادگان‌های اطرافش رو بلعید و تبدیل به یه مجتمع عظیم اطلاعاتی-امنیتی شد که زیر نظر مستقیم وزارت اطلاعات و قوه قضائیه اداره می‌شه. از اون ساختمان‌های اولیه گرفته تا بندهای جدیدتری که با پول نفت در دهه‌های بعد ساخته شدن، اوین همیشه در حال پوست انداختن بوده، اما ماهیت سرکوبگرش ذره‌ای تغییر نکرده.

بوی نان داغ و خون کهنه؛ قدم زدن در کوچه‌های خاطره و فراموشی

وارد که می‌شی، اولین شوک حسی به آدم هجوم میاره. فضای اوین یه جور تضاد عجیب و غریب و غیرقابل هضمیه بین زندگی روزمره و مرگ خاموش. باورت می‌شه که درست چند متر اون‌طرف‌تر از بندهای مخوف، یه سلف سرویس هست که زندانی‌ها توش نون و غذا می‌گیرن و بوی برنج و خورشت میاد؟ یا یه فروشگاه کوچیک تعاونی که می‌تونی باهاش یه ماست یا پنیر بخری. اینجاست که روان آدم دچار یه گسست عمیق می‌شه. یه طرف مأمور زندان داره با تو چای می‌خوره و از آب و هوا حرف می‌زنه، یه طرف دیگه همون آدم ممکنه لحظاتی بعد با کابل تو رو شلاق بزنه. این زندگی پارادوکسیکال در اوین یه تاکتیک حساب‌شده‌ست برای نابود کردن مرزهای ذهنی. توی بند عمومی، زندانی‌ها یه زندگی جمعی عجیب و غریبی دارن. صبح با صدای نگهبان برای شمارش بیدار می‌شن، توی یه حیاط کوچیک که بالا و پایینش آسمون آبی رو با تورهای فلزی قفس کردن، قدم می‌زنن. اونجا می‌تونی آدم‌هایی رو ببینی که توی همین فضاهای کوچیک، عاشق می‌شن، شعر می‌گن، دعوا می‌کنن، ورزش می‌کنن، گریه می‌کنن و می‌میرن. توی بند زنون ماجرا فرق می‌کنه. زن‌ها توی یه دنیای موازی زندگی می‌کنن. مادرانی که با بچه‌های کوچیکشون زندانی شدن و مجبورن توی همون سلول‌های نمور، بچه‌داری کنن. بچه‌ای که اولین کلماتش رو پشت میله‌ها یاد می‌گیره و آسمون رو فقط از لا به لای تورهای سبزرنگ قفس می‌بینه. این تصویر از مادران سیاسی که بچه‌هاشون رو توی زندان بزرگ می‌کنن، شاید یکی از تلخ‌ترین جنبه‌های اوین باشه که کمتر کسی بهش فکر می‌کنه. از اون طرف، بندهای انفرادی مثل بند ۲۰۹ یا بند ۲الف، یه جور نیستی محض هستن. اونجا بویی از زندگی نیست. سکوت مرگباری حکمفرماست که فقط با صدای خش‌خش گام‌های نگهبان روی موزائیک‌های راهرو و گاهی فریادهای خفهٔ یه زندانی تحت بازجویی می‌شکنه. انفرادی یعنی تو و چهار تا دیوار که کم‌کم دارن از نزدیک شدن بهت خفه‌ات می‌کنن. یعنی محرومیت حسی؛ یعنی ساعت‌ها و روزها بدون هیچ صدایی، هیچ نوری، هیچ بویی. یعنی مغز تو شروع می‌کنه به خوردن خودش.

کابوس ۲الف؛ هزارتوی بازجویی و صنعت اعتراف‌گیری اجباری

حالا برسیم به قلب تاریک ماجرا؛ جایی که خیلی‌ها اسمش رو که می‌شنون، بی‌اختیار زانوهاشون شل می‌شه. بازداشتگاه ۲الف. اینجا دیگه اسم زندان روش زیاد برازنده نیست، چون در اصل یه ماشین عظیم و پیچیدهٔ شکنجه و اعتراف‌گیریه. وقتی ماشین گشت ارشاد یا مأموران امنیتی وزارت اطلاعات می‌ریزن خونه‌ات و چشم‌بند می‌زنن به چشمت، مقصد نهایی قبل از اعزام به بندهای اصلی، معمولاً ۲الف هست. اونجا رو طوری طراحی کردن که آدم بمونه چی بهش می‌گذره. راهروهای تو در تو، سلول‌های انفرادی به غایت تنگ و تاریک که بهشون می‌گن “قرنطینه”. دیوارهایی که عایق صدا هستن تا ناله‌ات به گوش بغلی‌ات نرسه. بازجوهایی که با کت و شلوار و تیپ کاملاً اتوکشیده میان سراغت و انگار یه جلسه اداری دارن، اما زیر سؤال‌های مودبانه‌شون یه تهدید مرگبار نهفته. شکنجه در اوین یه هنر صنعتی شده. دیگه مثل دهه ۶۰ از شلاق و کابل و کتک‌های ساده خبری نیست، یا حداقل این روش‌های خشن خیابانی، تبدیل به لایهٔ زیرین یه سیستم شکنجه مدرن و روان‌شناختی شدن. شکنجه سفید اسمی هست که روش می‌ذارن. محرومیت از خواب، یعنی ساعت‌ها و روزها مجبورت کنن توی یه سلول سرد بایستی یا بشینی بدون اینکه لحظه‌ای چشمت رو هم بذاری. ایستادن‌های طولانی‌مدت که پاهات باد می‌کنه و ستون فقراتت خرد می‌شه. بازجویی‌های چندین ساعته که با نور شدید و مستقیم توی چشمت انجام می‌دن، طوری که حس می‌کنی مغزت داره توی جمجمه‌ات سرخ می‌شه. وقتی این روش‌ها جواب نده، نوبت به پلن بی می‌رسه: تهدید خانواده، توهین‌های ناموسی، پخش صدای شکنجهٔ بچه‌ات یا همسرت از پشت تلفن. اینجا هدف دیگه گرفتن “اعتراف” نیست، هدف شکستن کامل ارادهٔ انسانیه. می‌خوان به تو ثابت کنن که هیچی نیستی، یه حشرهٔ له‌شده هستی زیر کفش‌های اون‌ها. می‌خوان کاری کنن که خودت مقابل دوربین تلویزیون بشینی و با چشمانی گودافتاده و صدایی بی‌روح، حرف‌هایی رو به زبون بیاری که خودت هم باورت نمی‌شه. این اعتراف‌های اجباری، ماده اولیه تبلیغات رسانه‌های حکومتی رو تشکیل می‌دن. زندانی‌ای که ماه‌ها در انفرادی مطلق له شده، حالا حاضر می‌شه هر چیزی رو امضا کنه، هر فیلمی بازی کنه، فقط برای یه لحظه رهایی از اون جهنم. این چرخهٔ شوم اعتراف‌گیری، ستون فقرات امنیتی رژیم رو در برخورد با مخالفانش تشکیل می‌ده.

بند ۲۰۹ و ۲۴۰؛ افسانه‌های مخوف زیرزمین و موزهٔ مردگان زنده

توی ادبیات شفاهی زندانی‌های سیاسی، بند ۲۰۹ یه جایگاه اسطوره‌ای داره، البته اسطوره از نوع ترسناکش. این بند که در اصل زیرزمین یکی از ساختمان‌های قدیمی اوینه، به قبرستان زنده‌ها معروفه. سلول‌های انفرادی بند ۲۰۹ اونقدر کوچیک بودن که بهشون می‌گفتن “جعبه”. یه فضای مستطیلی باریک، به اندازه‌ای که فقط بتونی توش دولا بشینی یا به سختی دراز بکشی. سقف‌ها کوتاه، دیوارها نم‌کشیده و فضا پر از بوی کپک و ادرار. توی این سلول‌ها، زندانی‌های سیاسی درجه یک رو نگه می‌داشتن، اونایی که محاکمه نشده بودن و باید برای مدت‌های طولانی تحت فشار قرار می‌گرفتن. نکته ترسناک ماجرا سیستم پیچیدهٔ آزار روانی بود. مأمورها طوری آموزش دیده بودن که حتی صدای پاشون رو هم کنترل کنن. گاهی تا چند هفته هیچ انسانی باهات حرف نمی‌زد. نور وجود نداشت. غذا از یه دریچه کوچیک مثل غذا دادن به یه حیوون بهت داده می‌شد. سیستم گرمایش و سرمایش هیچ‌وقت درست کار نمی‌کرد. این یعنی محرومیت مطلق. بعدها با افشاگری‌های بین‌المللی، بعضی از این بندهای قدیمی مثل ۲۰۹ رو تا حدی بازسازی کردن یا تغییر کاربری دادن، اما روح اون مکان هنوز در بندهای جدیدتر مثل بند ۲۴۰ و بند ۳۵۰ حلول کرده. بند ۲۴۰ که به بند امنیتی معروفه، جای نگهداری زندانی‌های سیاسی و عقیدتی مهمه. اینجا سلول‌ها کمی بزرگ‌ترن، اما فشار روانی همونقدر بالاست. ارتباط با دنیای بیرون کاملاً قطعه. ملاقات‌ها به ندرت و اونم از پشت یه شیشه ضخیم انجام می‌شه که نمی‌تونی صدای طرف مقابلت رو درست بشنوی. عشق و عاطفه در این بندها کالای قاچاق محسوب می‌شه. اگر توی بند عمومی عاشق بشی، مجازاتت انتقال به همین بندهای امنیتی برای شکستن روحیه‌ته. این بندها مثل یه موزه عبرت می‌مونن؛ موزه‌ای که بازدیدکننده‌هاش نه توریست‌های خارجی، بلکه خود زندانی‌هایی هستن که هر روز از کنارش رد می‌شن و به خودشون می‌لرزن که نکنه یه روز سر از اونجا دربیارن. جالبه که هنوز هم گزارش‌هایی از وجود سلول‌های زیرزمینی مخفی در اوین منتشر می‌شه که برای شکنجه‌های شدیدتر و ناپدیدسازی‌های کوتاه‌مدت استفاده می‌شه. انگار اوین لایه‌های پنهان زیادی داره که فقط وقتی توی دلش باشی کشف‌شون می‌کنی.

وقتی زن بودن خودش یه جرم مضاعفه؛ جهنم زنانه در دل اوین

داستان زندان زنان اوین یا همون بند نسوان، یه فصل کاملاً جداگونه و به شدت دردناکه. برای یه زن، ورود به اوین فقط به معنای از دست دادن آزادی نیست، بلکه ورود به چرخه‌ای از تحقیر و آزار جنسیت‌زده‌ست که مخصوصاً برای شکستن روح لطیف‌ترشون طراحی شده. در لحظه ورود و بازرسی بدنی، این تحقیر شروع می‌شه. بازرسی‌های بدنی کامل که توسط مأموران زن انجام می‌شه، اما با چنان خشونت و بی‌شرمی‌ای همراهه که انگار می‌خوان هویت انسانی‌ات رو از همون اول ازت بگیرن. سلول‌های زنانه داستان‌های خودشون رو دارن. مادرانی که با نوزادان شیرخوارشون زندانی‌ان و باید با حداقل امکانات، یه بچه رو بزرگ کنن. بچه‌ای که در ۹ ماهگی یا ۲ سالگی از مادر جدا می‌شه و تحویل خانواده یا بهزیستی می‌دن. لحظه جدا کردن بچه از مادر توی حیاط زندان اوین، صحنه‌ای هست که حتی سنگ رو هم به گریه می‌ندازه. از طرفی فشار روی زن‌های سیاسی به شکل ناموسی و اخلاقی شدت می‌گیره. شایعه‌پراکنی، تهمت‌های جنسی، و توهین‌های رکیک بخشی از برنامه روزانهٔ شکنجه روانی زنانه‌ست. زن‌ها توی حیاط کوچیکشون، زیر نگاه دوربین‌ها و حراست، یه دنیای کوچیک و مقاوم زنانه ساختن. اونجا به همدیگه زبان یاد می‌دن، کتاب می‌خونن، جشن تولد می‌گیرن و برای هم مادر و خواهر می‌شن. اما این همبستگی قشنگ همیشه زیر سایهٔ تهدید انتقال به انفرادی یا محرومیت از ملاقات قرار داره. نگهبان‌های زن که خودشون اغلب از طبقات فرودست جامعه هستن، گاهی تبدیل به عاملان سرسخت آزار همجنسان خودشون می‌شن و این تضاد، وضعیت رو تلخ‌تر می‌کنه. زن‌های اوین قهرمانان خاموشی هستن که زیر بار چند لایه ظلم، به حیات خودشون ادامه می‌دن و نشون می‌دن که حتی توی اون جهنم هم می‌شه شکوفه زد، هرچند که این شکوفه‌ها همیشه آغشته به اشک و غمه.

سلول انفرادی؛ آنجا که زمان متوقف می‌شود و روان متلاشی

بیایم یه سفر تصور کنیم به درون یه سلول انفرادی در اوین. تصور کن که یه دفعه از هیاهوی خیابون و زندگی پر از رنگ و نور کنده شدی و پرت شدی توی یه قفس سه در چهار متری. هیچ پنجره‌ای وجود نداره، فقط یه لامپ کم‌نور روی سقف که ۲۴ ساعته روشنه و مخابره نمی‌کنه که بیرون شب هست یا روز. دیوارها سیمانی و سردن، انگار که تو رو هل می‌دن به سمت خودت. توی این فضای بسته، اولین چیزی که داغون می‌شه حس زمانه. تو نمی‌دونی الان صبحه یا عصر. وعده‌های غذایی تنها معیارت می‌شن، اونم اگه گرسنگی رو بتونی از حس تهوع و استرس جدا کنی. سکوت مطلق مثل یه پتوی سنگین میاد رو مغزت. اونقدر سنگین که بعد از چند روز، صدای ضربان قلبت رو می‌شنوی، صدای جریان خون توی رگ‌هات مثل یه رود خروشان توی گوشت می‌پیچه. بعد نوبت به توهمات شنیداری و بصری می‌رسه. دیوارها شروع می‌کنن به حرف زدن. صداهای مبهمی از گذشته می‌شنوی، شاید صدای مادرت، شاید فریاد یه هم‌بند که شکنجه می‌شه. شروع می‌کنی به قدم زدن توی سلول، شش قدم این‌طرف، شش قدم اون‌طرف. این قدم زدن‌های وسواسی تنها راه برای اثبات اینه که هنوز زنده‌ای. کف پاهات تاول می‌زنه، ولی نمی‌تونی وایستی چون ایستادن یعنی تسلیم شدن. این تکنیک محرومیت حسی که به “شکنجه سفید” معروفه، بدون اینکه یه قطره از خونت ریخته بشه، تو رو تبدیل به یه اسکلت روانی می‌کنه. مأموران با خبرگی کامل، گاهی برای چند دقیقه در سلول رو باز می‌کنن و یه “بازجویی” ساختگی انجام می‌دن، فقط برای اینکه یه تلنگر به روان نیمه‌جونت بزنن و دوباره ولت کنن توی سکوت. این بازی موش و گربه‌ای که با اعصاب آدم می‌کنن، از هر شکنجه فیزیکی‌ای مهلک‌تره، چون اثراتش تا سال‌ها بعد مثل یه زخم باز روی روانت می‌مونه. خیلی‌ها بعد از آزادی از اوین، تا آخر عمر با سندروم‌های پس از ضربه، بی‌خوابی مزمن و حملات پانیک دست‌وپنجه نرم می‌کنن. اون سلول، حتی بعد از ترکش، برای همیشه یه گوشهٔ ذهنت کمین کرده.

اقتصاد سیاسی زندان؛ وقتی شکنجه تبدیل به بیزنس می‌شود

شاید براتون سوال بشه که مگر می‌شه از شکنجه و حبس هم پول درآورد؟ جواب توی اوین یه “بله” بزرگ و ترسناکه. زندان اوین فقط یه ابزار سرکوب سیاسی نیست، یه ماشین اقتصادی حساب‌شده‌ست که داره از بدبختی آدم‌ها سود می‌کشه. این اقتصاد چند لایه داره. اول از همه، بحث وثیقه‌های سنگینه. خیلی از زندانی‌ها، مخصوصاً اونایی که سیاسی نیستن و به جرایم مالی یا اخلاقی گرفتار شدن، می‌تونن با سپردن یه وثیقهٔ میلیاردی آزاد بشن. این پول‌ها مستقیم به حساب قوه قضائیه واریز می‌شه و تا زمان پایان پرونده، کلی سود بانکی ازش حاصل می‌شه. برای زندانی‌های سیاسی، قضیه فرق می‌کنه. اونا به عنوان “گروگان‌های ارزشمند” نگهداری می‌شن تا در مواقع لزوم، به عنوان برگ برنده در مذاکرات پشت‌پرده با کشورهای غربی یا آزادسازی پول‌های بلوکه‌شده ایران در خارج از کشور استفاده بشن. توافقاتی که گاهی منجر به تبادل زندانی می‌شه و در ازای آزادی چند شهروند دوتابعیتی یا محقق خارجی، میلیاردها دلار دارایی آزاد می‌شه. این یعنی جان و روان این آدم‌ها تبدیل به واحد پولی برای معاملات کلان بین‌المللی شده. لایهٔ بعدی، فساد داخلیه. از فروش آزادی مشروط بگیر تا فروش “امکانات ویژه”. توی اوین، همه چیز قیمت داره. یه سلول بهتر، یه پتو تمیز، یه ملاقات بیشتر با خانواده، یه غذای بهتر، و حتی در موارد شایعی، خرید و فروش مواد مخدر داخل بندها که با چشم‌پوشی برخی مأموران فاسد انجام می‌شه. باندهای اقتصادی قدرتمندی در رفت‌وآمد هستن که با پرداخت رشوه‌های کلان، نه‌تنها از فشار زندان کم می‌کنن، بلکه عملاً بندهای زندان رو تبدیل به دفتر کارشون می‌کنن و از داخل سلول به تجارت ادامه می‌دن. این تضاد طبقاتی وحشتناک باعث می‌شه زندانی‌های سیاسی یا عقیدتی بی‌بضاعت، طعم فقر رو در خشن‌ترین شکل ممکن بچشند، در حالی که یه اختلاس‌گر میلیاردر در همون نزدیکی‌ها، غذای رستوران می‌خوره و تلفن همراه داره. این سیستم طبقاتی درون زندان، بازتاب کوچک‌شده‌ای از بی‌عدالتی‌های بیرونه، با این تفاوت که اینجا سقف و دیوارها خیلی بهت نزدیک‌ترن و هوای فساد خفه‌کننده‌تر.

فریادهای خاموش؛ نقش زندان اوین در مهندسی سکوت جمعی

حالا می‌رسیم به کارکرد اجتماعی و روانی زندان اوین در مقیاس کلان جامعه ایران. اوین فقط برای تنبیه اون آدم‌های معدودی که داخلش اسیرن ساخته نشده. پیام اصلی این زندان برای میلیون‌ها ایرانی بیرون از اون دیوارهاست. اوین مثل یه بیلبورد غول‌پیکر رعب و وحشت در شریان اصلی تهران قد علم کرده تا هر روز به رهگذرها گوشزد کنه: “حواست رو جمع کن، اینجا سرنوشت اون‌هاییه که شلوغش می‌کنن.” این مکانیسم خودسانسوری عمومی، بزرگ‌ترین دستاورد امنیتی حکومته. لازم نیست همه رو بگیری و زندانی کنی، کافیه یه عده محدود رو با وحشی‌گری تمام بگیری، شکنجه بدی و ازشون اعتراف تلویزیونی بگیری، تا بقیه خودشون از ترس، دهنشون رو ببندن. مادرها با دیدن این صحنه‌ها به بچه‌هاشون می‌گن “تو کار سیاست نباش”، جوان‌ها از ترس لو رفتن، توی گروه‌های دوستیشون هم جرأت حرف زدن ندارن و فعالان مدنی هر لحظه با ترس از شنود و تعقیب زندگی می‌کنن. این ترس فراگیر، تار و پود جامعه رو از هم می‌پاشونه و اعتماد رو نابود می‌کنه. آدم‌ها تبدیل به جزیره‌های جدا از هم می‌شن که از ترس گرفتار شدن در چنگال اوین، حاضر نیستن به هم نزدیک بشن. تکنیک دیگه‌ای که استفاده می‌شه، خبرسازی وارونه‌ست. گاهی عمداً شایعه‌سازی می‌کنن که فلان زندانی خودکشی کرده تا خانواده‌اش رو آزار بدن، یا اینکه اخبار کذب از تجاوز به زندانی‌های زن پخش می‌کنن تا حیثیت اجتماعی یک فعال رو برای همیشه خدشه‌دار کنن. این عملیات روانی که از دل اوین هدایت می‌شه، مرز بین واقعیت و دروغ رو چنان مخدوش می‌کنه که خانواده‌های داغ‌دیده تا مدت‌ها نمی‌فهمن چه بلایی سر عزیزشون اومده. اوین به این ترتیب نه فقط زندان جسم، که زندان ذهن یه ملت کامله. ملتی که حتی در خلوت خودش هم از فکر کردن به بعضی چیزها می‌ترسه، چون خوب می‌دونه که فکر کردن می‌تونه اولین قدم به سمت اون ساختمون سنگی رنگ‌پریده باشه.

ضدقهرمانان پشت میله‌ها؛ روانشناسی زندانبان اوین

برای اینکه بتونیم تصویر کاملی از این جهنم داشته باشیم، بد نیست یه نگاهی هم بندازیم به اون طرف میله‌ها، به کسایی که کلیدها دستشونه. زندانبان‌های اوین، یا همون “ماموران حراست” و “بازجوها”، خودشون قربانیان یه سیستم پیچیدهٔ روان‌شناختی هستن. خیلی‌هاشون از قشرهای کم‌درآمد و مذهبی جامعه هستن که از طریق سپاه پاسداران یا نهادهای امنیتی جذب این شغل شدن. اونا تحت یک آموزش ایدئولوژیک سنگین قرار می‌گیرن که توی ذهنشون این باور رو نهادینه می‌کنه که زندانی، “محارب خدا و دشمن نظام” و در نتیجه “نجس” و فاقد کرامت انسانیه. این انسان‌زدایی سیستماتیک، کلید روانیه که باعث می‌شه یه آدم معمولی بتونه بدون عذاب وجدان، یک انسان دیگه رو ساعت‌ها با کابل بزنه یا بهش فحش ناموس بده. با این حال، روان این مأموران هم از این خشونت روزانه آسیب می‌بینه. میزان افسردگی، اعتیاد به مواد مخدر و الکل، خشونت‌های خانگی و فروپاشی خانواده در بین پرسنل زندان‌های امنیتی مثل اوین به‌طرز عجیبی بالاست. اونا هر روز با حجم انبوهی از ترس، نفرت و استیصال طرف هستن و این انرژی منفی، روحشون رو می‌خوره. بعضی‌هاشون توی مواجهه با زندانی‌های سیاسی باهوش و فرهیخته، دچار یه بحران شناختی می‌شن. یهو می‌بینن اون “محارب نجسی” که قرار بوده بکشنش، یه شاعر یا یه روزنامه‌نگاره که داره براشون از حقوق بشر می‌گه. این تضاد، گاهی باعث می‌شه مأمور یا خشن‌تر بشه تا از شک درونیش فرار کنه، یا برعکس، تبدیل به یه “منبع” بشه و مخفیانه به زندانی‌ها کمک کنه. این رابطهٔ مریض عاطفی بین زندانی و زندانبان، یه جور سندروم استکهلم وارونه رو می‌سازه. مأموری که صبح‌ها بهت چای تعارف می‌کنه و از مریضی مادرش برات می‌گه، همون آدمیه که عصر، فرمان کتک زدنت رو صادر می‌کنه. زندگی در این دوگانگی اخلاقی، زندان‌های امنیتی رو تبدیل به جهنمی برای هر دو طرف ماجرا کرده.

تشریفات رسمی اعدام؛ وقتی مرگ آداب خاص خودش را دارد

نمیشه دربارهٔ اوین حرف زد و از چرخهٔ مرگی که توی نبضش می‌زنه، نگفت. اگه بند ۲۰۹ نماد شکنجه‌ست، حیاط اعدام‌های دهه ۶۰ و سلول‌های انتظار مرگ، نماد کشتار سیستماتیک هستن. اعدام در اوین به شدت روتین و پروتکل‌شده انجام می‌شده و می‌شه. مخصوصاً اعدام‌های سیاسی دهه شصت که ابعاد فاجعه‌باری داشت. زندانی‌ها رو شب‌ها از سلول‌ها بیرون می‌کشیدن، بهشون می‌گفتن می‌خوان ببرنتون به یه بند بهتر، یا می‌خوان آزادتون کنن. بعد می‌بردنشون به یه سالن و اونجا با جوخه‌های آتش یا جرثقیل اعدامشون می‌کردن. حجم کشتار اونقدر بالا بود که مأموران وقت دفن کردن جسدها رو نداشتن و اجساد رو توی گورهای دسته‌جمعی بزرگ در منطقه خاوران دفن می‌کردن. امروزه هم اعدام ادامه داره، هرچند شکل و شمایلش یه کم تغییر کرده. زندانی‌های عادی که عمدتاً محکومان به جرایم مواد مخدر هستن، در سکوت کامل خبری به جوخه‌های مرگ سپرده می‌شن. سیستم به شدت بوروکراتیکه. یه کاغذ می‌رسه، اسم صدا زده می‌شه، زندانی رو می‌برن به “اتاق انتظار”. بعضی از این زندانی‌ها ماه‌ها بلکه سال‌ها توی این حالت تعلیق مرگ زندگی می‌کنن. هر روز صبح که در سلول‌شون باز می‌شه، نمی‌دونن اسم امروز اوناست یا نه. این انتظار کشنده برای مرگ، خودش شکلی از شکنجه‌ست که باعث فروپاشی کامل روانی می‌شه. خانواده‌ها هم در این بی‌خبری مطلق سهیم هستن. گاهی یه تلفن می‌شه که “بیا جسد عزیزت رو تحویل بگیر” یا بدتر، “بیا برای آخرین ملاقات” که یعنی فردا قراره اعدام بشه. این تئاتر عبوس مرگ که با رعایت تمام تشریفات اداری قضایی همراهه، سعی داره چهره‌ای قانونی به این خشونت بده، اما واقعیت اینه که پشت این پروتکل‌ها، یه ارادهٔ خردکننده برای نابود کردن هر صدای معترضی خوابیده.

اپیدمی بیماری و مرگ‌های خاموش؛ بهداشت در زندان اوین

یکی از جنبه‌های خیلی نادیده گرفته‌شدهٔ اوین، وضعیت بهداشت و سلامت جسمی زندانی‌هاست که خودش به تنهایی یه اسلحهٔ آروم و بی‌صداست. وقتی جمعیتی انبوه رو توی فضایی محدود، با تهویه افتضاح و غذای بی‌کیفیت نگه می‌داری، نتیجه‌اش می‌شه یه بمب ساعتی بیماری. توی بندهای اوین، بیماری‌های پوستی مثل گال و قارچ بیداد می‌کنه. عفونت‌های تنفسی به دلیل نم و سرما مزمن می‌شن. اما مسأله حادتر، نبود درمان برای بیماران خاصه. زندانی‌های سیاسی‌ای که مشکل قلبی، کلیوی یا سرطان دارن، دسترسی به موقع به پزشک متخصص ندارن. اعزام به بیمارستان که عملاً خودش یه عملیات امنیتی سنگینه و معمولاً تا کار به جاهای باریک نکشه، انجام نمی‌شه. این بی‌توجهی سیستماتیک پزشکی، عمداً یا سهواً، تبدیل به یه روش برای شکنجه یا حتی اعدام تدریجی می‌شه. داروها به‌موقع داده نمی‌شن، یا اینکه داروهای نامربوط و تاریخ‌گذشته تجویز می‌کنن. دکتر زندان که معمولاً یه پزشک عمومی با امکانات خیلی ابتداییه، حرف اول و آخر رو می‌زنه و خیلی وقت‌ها از ترس یا همرنگی با سیستم، درد زندانی رو جدی نمی‌گیره. مرگ‌های خاموشی که به دلیل عدم درمان اتفاق می‌افته، هیچ‌وقت تیتر اخبار نمی‌شن. یه زندانی توی سلولش سکته می‌کنه، جسد رو می‌دن به خانواده، پرونده مختومه. این نسل‌کشی آرام و بی‌سروصدا، چهرهٔ پنهان شکنجه مضاعف در اوین رو نشون می‌ده. از حق تغذیه هم نباید گذشت. غذای زندان اوین که بیشتر به یه وعده کالری ناقص شبیه‌ست تا یه وعده غذایی، باعث سوءتغذیه گسترده، کم‌خونی و ضعف بدنی می‌شه. بدنی که ضعیف باشه، روانش هم زودتر می‌شکنه. این یه استراتژی قدیمی برای رام کردن زندانی‌های سرکشه.

گروگان‌های دو تابعیتی؛ مهره‌های شطرنج در بازی‌های کثیف بین‌المللی

توی یک دههٔ اخیر، اوین به یه مرکز آدم‌ربایی بین‌المللی تحت پوشش “بازداشت امنیتی” تبدیل شده. داستان گروگان‌گیری اتباع خارجی و دو تابعیتی‌ها دقیقاً مصداق همون اقتصاد سیاسی زندانه که گفتم. یه محقق محیط زیست، یه تاجر، یه روزنامه‌نگار، یا حتی یه توریست ساده، یهو در فرودگاه امام خمینی یا توی هتلش توسط نیروهای امنیتی دستگیر می‌شه و به بند ۲الف اوین منتقل می‌شه. اتهامشون همیشه کلی و کشداره: “جاسوسی برای سیا”، “نفوذ در زیرساخت‌های کشور”، “اقدام علیه امنیت ملی”. این افراد نه بر اساس جرم واقعی، بلکه بر اساس ارزش مبادلاتی‌شان بازداشت می‌شن. هر چقدر ارزش اون فرد برای کشور متبوعش بالاتر باشه و بتونه در ازای آزادیش امتیاز بیشتری از غرب گرفت، مدت بازداشتش هم طولانی‌تر می‌شه. این زندانی‌ها تبدیل به کارت‌های بازی در مذاکرات هسته‌ای و مالی می‌شن. نحوه برخورد با اون‌ها هم دوگانه‌ست. از یک طرف به شدت تحت فشار اعتراف‌گیری قرار می‌گیرن تا بگن جاسوس بودن، و از طرف دیگه مراقب هستن که کار به شکنجهٔ فیزیکی علنی و کبودی روی بدن نکشه، چون ممکنه به ضرر پروندهٔ ایران در مجامع بین‌المللی تموم بشه. اینجا شکنجهٔ سفید به اوج خودش می‌رسه. سلول‌های انفرادی طولانی، بازجویی‌های فرسایشی، تهدید خانواده، قطع کامل ارتباط با وکیل و سفارت کشورشون. این افراد گروگان‌هایی هستن که در هتل پنج ستاره شکنجه روانی اقامت دارن. داستان‌های فرار از دست مأموران، رد و بدل کردن نامه‌های سری با خانواده از طریق زندانی‌های عادی آزادشده، و مقاومت‌های ذهنی باورنکردنی در برابر این فشار، از دراماتیک‌ترین قصه‌های مدرن اوینه.

طنین موسیقی و شعر؛ مقاومت فرهنگی در دل سیاه‌چال

اما توی همین تاریکی مطلق، انسان یه کارهایی می‌کنه که حیرت‌انگیزه. یکی از جالب‌ترین بخش‌های روایت اوین، فرهنگ مقاومت درون زندان هست. جایی که سرکوب در وحشیانه‌ترین حالت خودشه، زندانی‌ها با ابزار فرهنگ به جنگش می‌رن. وقتی قلم و کاغذ ممنوعه، شعر رو سینه به سینه حفظ می‌کنن. توی راهروهای بند ۲۰۹، زندانی‌ها با کدهای مخفی برای هم شعر می‌خوندن. روی دیوارهای سلول‌های انفرادی، با ناخن شعر حک می‌کردن. موسیقی همیشه ممنوع بود، اما زندانی‌ها با سوت زدن آهسته یا زمزمه، نغمه‌های ممنوعه رو پخش می‌کردن. کلاس‌های آموزشی مخفیانه برگزار می‌شد. یه زندانی که استاد دانشگاه بود، برای بقیه درس تاریخ می‌ذاشت. یه مترجم حرفه‌ای، زبان انگلیسی درس می‌داد. این دانشگاه زیرزمینی اوین مشهوره. زن‌های توی بند نسوان، کارهای دستی درست می‌کردن، از کاموا عروسک می‌بافتن و می‌دادن به زندانی‌های آزادشده تا ببرن به خانواده‌هاشون. طنز تلخی که رد و بدل می‌شد، خودش یه سپر دفاعی بود. به مأموران و بازجوها اسم مستعار خنده‌دار می‌دادن، از سختی‌ها جوک می‌ساختن تا بلکه کمی از بار روانی ماجرا کم بشه. این نشون می‌ده روح آدمیزاد رو می‌تونی حبس کنی، اما ذهن خلاقش رو هرگز. این آثار فرهنگی تولید شده در اوین، مثل نقاشی‌های کوچیک روی تکه‌های پارچه، یا داستان‌های کوتاهی که روی کاغذ سیگار نوشته می‌شد، بعدها تبدیل به اسناد گران‌بهایی شدن که نشون می‌دن انسان حتی در بدترین جهنم‌های روی زمین هم می‌تونه معنایی برای زندگی پیدا کنه. این مقاومت فرهنگی، تنها نقطهٔ نورانی در اون عمارت تاریکه.

طعم فلز و پول؛ وقتی رانت و اختلاس توی بند VIP اوین جریان داره

بیایم یه کم از فضای سنگین سیاسی فاصله بگیریم و بریم سراغ یه بخش دیگه از اوین که شاید باورت نشه: بندهای VIP و اقتصادی. این یه واقعیت تلخ و مضحکه که در اوین، عدالت بر اساس صفرهای حساب بانکی معنی پیدا می‌کنه. اگه یه فعال مدنی رو با بدترین شکل ممکن به انفرادی بند ۲۴۰ بفرستن، یه اختلاس‌گر هزار میلیاردی رو با احترام می‌برن بند عمومی به نسبت راحت، یا حتی بعضاً به “بند ویژه” که به شوخی بهش VIP می‌گن. اینجا دیگه خبری از کابل و شکنجه نیست، چون زندانی کلی پول داره و می‌تونه برای مأموران خمیر و خرج کنه. در این بندها، پول حرف اول و آخر رو می‌زنه. زندانی با دادن رشوه، تلفن همراه می‌گیره و از داخل زندان به تجارتش ادامه می‌ده. غذا از بیرون سفارش می‌ده، لباس مارک می‌پوشه، و حتی گاهی مهمانی شبانه برگزار می‌کنه. این تبعیض علنی که جلوی چشم همه زندانی‌های دیگه اتفاق می‌افته، پیام روشنی داره: “این نظام، با پول می‌سازه”. مأمورانی که برای یه فعال سیاسی فحش و کتک می‌آرن، برای این یارو چای می‌ریزن و ادای احترام درمی‌آرن. داستان‌هایی که از پارتی‌های شبانه و پارتی‌های مواد مخدر در برخی بندهای خاص با حضور مأموران فاسد شنیده می‌شه، نشون می‌ده که اوین چطور می‌تونه از یه جهنم برای فقرا، به یه پناهگاه موقت و پرخرج برای سرمایه‌داران خطاکار تبدیل بشه. این تضاد طبقاتی فاحش، توی ذهن زندانی سیاسی آتیش می‌زنه. اون که برای آرمانش، شکنجه و انفرادی رو به جون خریده، می‌بینه که “عدالت” چطور زیر پا له می‌شه. این دقیقاً همون جاییه که نظام می‌خواد بهش برسی: ناامیدی مطلق. می‌خواد بگه ببین، همه چی دروغه، پول حرف اول رو می‌زنه، پس بی‌خیال آرمان‌هات شو.

نسل‌کشی خاموش دهه شصت؛ زخمی که هنوز تازه است

نمی‌شه از اوین نوشت و از کشتار ۶۷ حرف نزد. اگه اوین یه بدهی تاریخی به بشریت داشته باشه، اون جنایت تابستان ۶۷ هست. بعد از پایان جنگ ایران و عراق، آیت‌الله خمینی فتوای اعدام همه زندانیان سیاسی که بر سر مواضع خودشون موندن رو صادر کرد. “مرتد” و “محارب” عناوینی بودن که به هزاران زن و مرد جوون چسبونده شد. توی اوین، کمیته‌های به اصطلاح “استفتاء” تشکیل شد. سه‌تا سوال ساده می‌پرسیدن: آیا حاضری از سازمان مجاهدین خلق اعلام برائت کنی؟ آیا نماز می‌خونی؟ آیا به ولایت فقیه معتقدی؟ اگر پاسخ درست نبود، ظرف چند ساعت یا چند روز به جوخه اعدام سپرده می‌شد. جرثقیل‌های توی حیاط زندان اوین از بس کار کرده بودن، اشباع شدن. مأموران نمی‌تونستن با طناب معمولی دار بزنن، از جرثقیل استفاده می‌کردن تا سرعت کار بالاتر بره. جسدها رو شب‌ها با کامیون‌های روباز به گورهای دسته‌جمعی خاوران می‌بردن. خانواده‌ها در بی‌خبری مطلق نگه داشته می‌شدن، تا ماه‌ها بعد که یه نامهٔ ساده به دستشون می‌رسید که “فرزند شما به دلیل ارتداد اعدام و در قبرستان کفار دفن گردید.” این جنایت عظیم تاریخی، ستون فقرات امنیتی نظام رو ساخت. پیام خون‌باری بود به همه: “ما از کشتن ابایی نداریم.” بازماندگان این کشتار، هنوز که هنوزه با ترس و لرز ازش یاد می‌کنن. مادرانی که بعد از سی سال هنوز خواب جرثقیل‌های اوین رو می‌بینن. هنوز بسیاری از جسدها شناسایی نشدن و این زخم باز، وجدان تاریخی ما ایرانی‌ها رو می‌خارونه. این خاطره تلخ، نشون می‌ده که اوین می‌تونه از یه زندان صرف، به یه اردوگاه مرگ تمام‌عیار تبدیل بشه، وقتی که خشم ایدئولوژیک با قدرت مطلقه یکی بشه.

فرار از زندان؛ رویاهای محال و دیوانگی‌های شجاعانه

با این همه خفقان، آیا تا حالا کسی تونسته از چنگ اوین در بره؟ جواب بله‌ست، اما این فرارها بیشتر شبیه داستان‌های هالیوودی می‌مونن و بسیار نادر هستن. یکی از معروف‌ترینشون فرار از زندان اوین در دوران شاه هست که توسط تعدادی از چریک‌های سازمان مجاهدین خلق انجام شد و تبدیل به یه لکه ننگ امنیتی برای ساواک شد. در سال‌های بعد از انقلاب، فرار از اوین تقریباً غیرممکن به نظر می‌رسید، به خاطر لایه‌های پیچیدهٔ امنیتی، دوربین‌های مداربسته، و موقعیت جغرافیایی خاصش که به کوه‌ها چسبیده. اما ایده فرار همیشه توی ذهن زندانی‌ها مثل یه آتش زیر خاکستر زنده موند. توی صحبت‌های شبانه، سناریوهای مختلف بررسی می‌شد. یکی از دراماتیک‌ترین فرارهای مدرن، مربوط به یکی از زندانی‌های امنیتیه که توانست با تعویض لباس با یکی از کارگران تعمیرات، از در اصلی ساختمان اداری خارج بشه و تا مرز فرار از کشور هم رفت. این ماجراها نشون می‌ده که حتی در اون شرایط، ارادهٔ انسانی برای رهایی یک لحظه هم نمی‌خوابه. نقطه مقابل این فرارهای فیزیکی، فرارهای ذهنی هستن. زندانی‌های زیادی تعریف می‌کنن که چطور با مدیتیشن، رویاپردازی و سفرهای خیالی، تونستن از فشار روانی سلول انفرادی جون سالم به در ببرن. یکی از زندانی‌های قدیمی تعریف می‌کرد که در اوج شکنجه، خودش رو توی یه ساحل آروم تصور می‌کرد و صدای امواج رو توی ذهنش بازتولید می‌کرد. این تکنیک‌های بقا به اندازهٔ هر نقشهٔ فراری ارزشمند و شجاعانه هستن، چون نشون می‌دن که توی جنگ بین روح انسان و سیستم سرکوب، پیروزی می‌تونه حتی در قالب حفظ سلامت عقل معنا پیدا کنه.

تکنولوژی سرکوب؛ وقتی دوربین‌ها و هوش مصنوعی به جنگ روان می‌آیند

اوین مدرن، بر خلاف تصور عمومی که فکر می‌کنن یه زندان کهنه و سنتی‌ست، حالا مجهز به تکنولوژی‌های پیشرفتهٔ سرکوب شده. دوربین‌های مداربسته با قابلیت تشخیص چهره و پلاک خودرو، ورودی‌ها و خروجی‌ها رو کنترل می‌کنن. توی بندها، دوربین‌های fish-eye طوری نصب شدن که حتی یک نقطهٔ کور وجود نداشته باشه. هیچ مکالمه‌ای خصوصی نیست. از طرفی، سیستم‌های شنود پیشرفته‌ای تعبیه شده که حتی پچ‌پچ‌های توی سلول‌ها رو هم ضبط می‌کنن. این حجم از نظارت، یه فضای پانوپتیکونی (نظارت سراسری) ایجاد کرده که زندانی همیشه حس می‌کنه زیر نگاه یک چشم نامرئی قرار داره. در بازجویی‌ها، دیگه خبری از کابل‌های قدیمی نیست، هرچند که اون‌ها هم هنوز به عنوان نماد ترس وجود دارن. حالا از دستگاه‌های دروغ‌یاب پیشرفته، محرومیت حسی در اتاق‌های ایزولهٔ کاملاً عایق‌صوت، و حتی تکنیک‌های اعصاب‌شناسی مثل دستکاری چرخه خواب به وسیلهٔ نورهای LED با فرکانس خاص استفاده می‌شه. سیستم قضایی هم دیجیتالیزه شده. احضاریه‌ها، کیفرخواست‌ها و حتی حکم اعدام می‌تونه از طریق یه تبلت به اطلاع زندانی برسه. این دیوان‌سالاری دیجیتال، فاصله بین زندانی و مأمور رو بیشتر کرده و شکنجه رو غیرشخصی‌تر و در نتیجه بی‌رحمانه‌تر می‌کنه. زندانی دیگه نمی‌تونه با بازجویش ارتباط انسانی برقرار کنه، چون بازجو تبدیل به یه اپراتور پشت مانیتور شده که صرفاً داده‌ها رو جمع‌آوری می‌کنه. این مدرنیزاسیون وحشت، چهرهٔ جدید اوین رو می‌سازه، جایی که شکنجه با تکنولوژی بالا جای شکنجهٔ کلاسیک رو گرفته.

شکنجهٔ مضاعف خانواده‌ها؛ پشت درهای بستهٔ ملاقات

ملاقات توی اوین یه پروسهٔ فرسایشی و شکنجه‌آوره که انگار عمداً طراحی شده تا آخرین رمق خانواده‌ها رو هم بگیره. خانواده‌ها از شهرهای دور می‌یان، گاهی از کرمان و زاهدان، با هزار امید که فقط چند دقیقه عزیزشون رو ببینن. صف‌های طولانی پشت در، تحقیرهای مأموران، بازرسی‌های بدنی موهن به زن‌های مسن، همه و همه بخشی از آیین ملاقات در اوینه. وقتی بالاخره وارد می‌شن، توی یه سالن شلوغ و پر سر و صدا، پشت یه شیشه ضخیم می‌شینن و باید با تلفن‌های خراب و نیمه‌قطعی حرف بزنن که مکالمه‌شان صد در صد شنود می‌شه. زمان ملاقات خیلی کمه، شاید ۲۰ دقیقه. توی این ۲۰ دقیقه، باید همه حرف‌ها رو زد، اما نمی‌تونی حرف اصلی رو بزنی چون مراقب شنود هستن. چشم‌ها با هم حرف می‌زنن، دست‌ها روی شیشه قفل می‌شن و بغض‌ها توی گلو می‌شکنه. مادران پیر بعد از دیدن صورت تکیده و موهای سفید کردهٔ فرزندشون، توی محوطه بیرون اوین غش می‌کنن. این شکنجهٔ روانی که به خانواده‌ها وارد می‌شه، مجازات جمعی محسوب می‌شه. نظام می‌خواد خانواده رو هم درگیر کنه تا بلکه از این طریق فشار رو روی زندانی بیشتر کنه. گاهی همسران زندانی‌ها رو احضار می‌کنن و بازجویی می‌کنن. پیام می‌دن که “اگر همکاری کنی، وضعیت شوهرت بهتر می‌شه.” این بازی کثیف با عواطف انسانی، شاید پلیدترین جنبهٔ اوین باشه که در نهایت خاموشی و دور از چشم رسانه‌ها، هر روز و هر هفته تکرار می‌شه. چشم‌های خیس مادران و همسران در پای کوه‌های اوین، امضای همیشگی این جهنم روی زمینه.

مرگ در انزوا؛ کالبدشکافی یک خودکشی سیاسی

آمار خودکشی در اوین یه راز سر به مهره. خیلی از مرگ‌هایی که “خودکشی” اعلام می‌شه، پر از علامت سوال هستن. اما از اون طرف، فشار روانی تا حدیه که خیلی‌ها واقعاً دست به این کار می‌زنن. سلول انفرادی، بند ۲۴۰ و بند ۲الف شاهد بیشترین موارد هستن. زندانی‌ای که ماه‌هاست در انزوای مطلق فرو رفته، هیچ امیدی به آزادی نداره، و هر روز تحت فشار اعتراف‌گیری و توهینه، به نقطه‌ای می‌رسه که مرگ براش تبدیل به تنها راه فرار می‌شه. طناب‌دار از تکه‌های لباس زیر یا کیسه پلاستیک ساخته می‌شه. خودکشی در این شرایط یه عمل سیاسی خاموش هم هست. زندانی با این کار فریاد می‌زنه “من تا آخرین نفس مقاومت کردم و تسلیم این سیستم نشدم.” اما نظام سریعاً این مرگ‌ها رو سانسور می‌کنه، یا برعکس، بهشون برچسب “اختلال روانی” یا “مشکلات خانوادگی” می‌زنه تا وجهه سیاسی‌اش رو خراب کنه. جنازه بدون کالبدشکافی مستقل، فوری تحویل خانواده می‌شه و با فشار امنیتی، سریع خاکسپاری می‌کنن. این مرگ‌های بی‌صدا بخش جدایی‌ناپذیر تراژدی اوینه. هر تار عنکبوت توی سلول‌های انفرادی، شاید شاهد آخرین لحظات یه انسان جوون و آرمانخواه بوده که تصمیم گرفت بجای تسلیم شدن در برابر شکنجه‌گران، خودش نقطهٔ پایان رو بذاره. این عمل تلخ، اندازهٔ یک انقلاب سکوت داره و فریادیست که از پشت دیوارهای عایق صدا هم عبور می‌کنه و به گوش تاریخ می‌رسه.

آینده زندان اوین؛ آیا جهنم را می‌توان بازسازی کرد؟

این سوال آخر رو می‌خوام مطرح کنم: با این همه جنایت و خاطرهٔ تلخ، آیا می‌شه زندان اوین رو بست یا تبدیلش کرد به یه موزه جنایت؟ سال‌هاست که فعالان حقوق بشر این ایده رو مطرح می‌کنن. می‌گن اوین با این حجم از خشونت تاریخی، دیگه قابل اصلاح نیست و باید به عنوان نماد سرکوب، برای همیشه تعطیل و تبدیل به موزه بشه. دولت‌های مختلف اما نه تنها این کار رو نکردن، بلکه هر سال با بودجه‌های جدید، به بازسازی و گسترشش ادامه دادن. انگار اون‌ها هم خوب می‌دونن که اوین فراتر از یه زندان، یه ستون امنیتی برای بقای نظامه. انتقال زندانی‌ها به یه زندان مدرن‌تر در اطراف تهران به نام “زندان تهران بزرگ” یا “فشافویه” هم مطرح شد. خیلی‌ها رو هم منتقل کردن. اما بازداشتگاه ۲الف و بندهای امنیتی همچنان در اوین فعال و سرحال هستن. انگار که اون مکان یه نیروی شیطانی ذاتی داره که هر آجرش رو که بکنی، باز هم بوی خون کهنه از زمینش بلند می‌شه. رویای زندانی‌های سابق اینه که یه روز در اوین رو باز کنن و مردم بیان داخل و با چشم خودشون سلول‌های انفرادی رو ببینن، نقاشی‌های روی دیوارها رو بخونن و صدای ناله‌های ضبط‌شده رو بشنون. این موزه می‌تونه بزرگ‌ترین درس تاریخ معاصر ایران باشه برای نسل‌های آینده، که ببینن وقتی قدرت بدون نظارت باشه، چه هیولاهایی خلق می‌کنه. اما تا اون روز، اوین همچنان به عنوان یه غول تیره و تار در دل تهران، به کار خودش ادامه می‌ده. آدم‌ها رو می‌بلعه، خرد می‌کنه و تف می‌کنه بیرون. و صدای ما، این روایت‌ها، این کلمه‌ها، شاید تنها نورافکن‌هایی باشن که می‌تونن لحظه‌ای به اعماق تاریک این جهنم بتابن. شاید با هر بار خوندن و بازگو کردن این داستان‌ها، یه لعنت کوچیک به اون دیوارهای سرخ نثار بشه. لعنتی به زندان اوین و هر ایدئولوژی‌ای که ساخت چنین مکانی رو توجیه می‌کنه.